By Leigh Buchanan
نوشته: لیو بوچانان
ترجمه: محسن وارثی
جون مانگو، با محتویات درون فشردهساز آشغال ابراز همدردی میكرد. جمعیت در سیویكسنتر پارك دنوِر چنان فشرده بود كه اگر او از حال هم میرفت جایی برای افتادن نبود و البته بهآرامی خدایان آبوهوا را تهدید كرد كه «اگر هوا گرمتر شود، غش خواهد كرد». جون به دوستش ماریا كه در كنار او روی چمن ایستاده بود گفت: «من وقت را چك میكنم، اما نمیتوانم دستم را آنقدر بالا بیاورم كه ساعتم را ببینم.»
اما این ناراحتی چندان از هیجان او نمیكاست. در آن بعدازظهر چهارشنبه در ماه جولای، جون و شش نفر از همكارانش از شركت كلاریون از ناهار صرفنظر كرده بودند تا منطق انتخاباتی جان كری را در سفرش به دنوِر بشنوند. این نخستین رویداد سیاسی زندگی جون بود و او در 34 سالگی، احساس غریب و نشاطآور ناشی از پابهسن گذاشتن داشت. تا این اواخر، با سیاست همانند فوتبال برخورد میكرد: مثل چیزی كه بهسادگی میتوانست از آن چشمپوشی كند. او كه تابهحال رای نداده بود، فكر میكند یك «دموكرات» است، چون والدینش بودند.
مسلماً زندگی كاری جون هرگز بیعلاقگی او را در این مورد بهچالش نكشیده بود. دفتر دنوِر كلاریون (شركتی كاملاً خدماتی در حوزه بازاریابی با سی میلیون دلار سرمایه) همواره محیطی عاری از سیاست بود. این تصمیمی آگاهانه از جانب مدیریت نبود. آییننامه رفتاری كاركنان هم به این موضوع نمیپرداخت، نیازی هم به اینكار نبود. جون كه ده سال پیش به كلاریون پیوسته و تا پست مدیركلی ارتقا یافته بود تنها میتوانست دو مكالمه سیاسی را در طول این مدت دقیقاً بهخاطر آورد. یكی در سال 996 كه یك كارمند جدید به شوخی از مدیرعامل پرسیده بود از كدام نامزد حمایت میكند تا او بداند به چه كسی رای دهد. دو سال بعد از آن هم جون به كارمندی توصیه كرده بود كه دكمه ضدكلینتون لباسش را بردارد، چون روی آن واژه «معشوقه» نوشته شده بود.